تبليغاتX
دست نوشته های تنها
سلام.....

اعياد بر شما مبارك....

رجب ماه دق الباب كه تموم شدو حالا وقت سلام و صلوات  هست خوش به حال اونايي كه خوب در خونه خدارو زدن.

يه مطلبي رو امروز مي خوام بنويسم نميدونم شايد به ايام عيد نخوره ودوستان بازم بهم تذكر بدن كه تو خيلي گرفته ايي اما مجبور هستم بگم اخه تو دلم سنگيني ميكنه...

يه تذكر هم بدم كه من اتفاقا اصلا آدم گرفته وعبوس ونا اميدي نيستم و اونايي كه من وميشناسن حال واحوال من وخوب مي دونند.!!!

ديروز به واسطه فوت دونفر از اقوام يكي از دوستام به تشيع جنازه در يكي از شهرستان ها رفتم كه هر دوتشيع با هم بود.يكي يه پيرمرد ۸۰ ساله كه خيلي مومن بود وميگفتن مردم اون شهرستان اونقدر بهش اعتقاد داشتن كه خاكستر اجاقشون وبراي شفا ميبردن وديگري يه جوان ۲۳ ساله كه توي درياي خزر غرق شده بود.باوجود اين كه هيچكدومو نديده بودم اما يه غم عجيبي رو دلم  نشسته بود! اما يه نكته به دلم افتاد كه خداييش بد جور ترسوندم!

همينطور كه ميرفتيم احساس كردم كل جمعيتي كه توي اون تشيع جنازه راه ميرن مردن ودارن با پاهاي خود به طرف قبرستان ميان ودونفر هم مردن كه روي دست باقي مردگان دارن تشيع ميشند .يه لحظه فكر كردم كه دارم ميرم خودم  و زير خرمن ها خاك مدفون كنم.بغض گلومو گرفت فكر ميكردم دارم برا خودم عزاداري ميكنم.زود تسبيحمو درآوردم وشروع كردم به استغفار همش فكر ميكردم الان بايد دفن بشم وديگه نميتونم طلب استغفار كنم. خيلي لحضات سنگيني بود يه لحظه به خودم اومدم ديدم اون دونفر خاك شدن وما هنوز زنده ايم يه نفس راحت كشيدم! .اما چه نفش راحتي كه هنوز مرگ نزديكه!

خداييش وقتي فكر ميكنم ميبينم تمام اين تشيع جنازه هايي كه ميريم تشيع خودمون هست با اين تفاوت كه به ما يه فرصت ديگه ميدن كه برگرديم و اوني كه روي دست ميره ديگه اون فرصت ونداره! ويه روز هم ما فرصت برگشت نداريم. من كه از امروز مي خوام يه زندگي جديد وبا كمك خدا شروع كنم.تا وقت اندكمو واز دست ندادم يعني دوباره متولد بشم يعني

تولد دوباره

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط تنها  |