تبليغاتX
دست نوشته های تنها
 

                                         

سلام! سلام آقا مرتضي خيلي وقت  بود آقا  مرتضي صداتون نكردم! خيلي  وقت بود كه به قاب  عكستون خيره نشده بودم خيلي وقت بود  لبخند زيباتون رو نديدم! ميدونم! ميدونم آقا  مرتضي تقصير از خودمه ميدونم كه اين سياره رنج حسابي پا گيرم كرده اما با اين وجود هنوزم مثل قديما دلتنگم! دلتنگ اينكه بشينم جلوي عكستون وسا عتها باهاتون درد دل كنم.آقا مرتضي يادتون مياد وقتي از من ناراحت مي شديد چه جور به من اخم مي كرديد!به خدا  دلم واسه اون اخمها تنگ  شده ديگه لبخنداتون كه جاي  خود داره!!! آقا سيد يه چيزي رو ميدونستيد هنوز هم مثل همون وقتها دلم مي  خواد يه جورايي از  اين سيم خاردار تنم آزادبشم هنوزم با  اين همه قل وزنجير گناه اين دنياي شيرين مردم  با همه زرق وبرقش برام شيريني نداره! آقا  سيد   با  وجودي كه از  خودم نا اميد شدم اما هر وقت ميام سراغ شما هر چند كه دير به دير! اما يه برقي تو دلم  و روشن ميكنه كه هنوزم ميتوني هنوزم وقت داري همه سيم خاردار ها رو پاره كني.آقا سيد كاش امشب يه دعا برام مي كردي  آخه  مي خوام منم شروع دوباره كنم مي خوام دوباره متولد بشم مي دونيد چي ميگم مي دونيد  چي مي خوام آخه به قول   خودتون :

شهادت پايان نيست آغاز است تولدي دوباره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت   توسط تنها  |